على اكبر دهخدا

1082

امثال و حكم ( فارسى )

باب ع . عابرى در موج دريائى فتاد * سابحى از ساحلش آواز داد گفتش اى مسكين برون آرم ترا * يا چنين سرگشته بگذارم تو را پاسخش اين داد كى روشن روان * گر ز من پرسى نه اين دانم نه آن امير حسينى سادات . عاجز است ز درمان درد خويش سقيم * ( مرا بخويشتن و عقل خويش باز مهل - كه . . . ) اوحدى . عاجز نفس فرومايه چه مردى چه زنى . * ( لاف سرپنجگى و دعوى مردى بگذار . . . ) سعدى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود . عاجز نيست - * اژدها از جواب مار افسا ( گر حسودت بسى است . . . ) انورى . عادات السادات سادات العادات . ابو الفتح بستى . عادت خورشيدگير ، فرد و مجرد شدن * چند بكردار ماه خيل و حشم داشتن . خاقانى . عادت طبيعت ثانويست . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . عادت كرده باز نتوان كرد . * ( عادتم كرده‌اى بخلعت خويش . . . ) مسعود سعد . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . عادلى سايهء خدا باشى * ورنه چون سايه بىبقا باشى . اوحدى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . عارفان در دمى دو عيد كنند * عنكبوتان مگس قديد كنند . سنائى . مرا چون دعوت عيسى است عيدى هر زمان در دل * دلم قربان عيد فقر و كنج گاو قربانش . خاقانى . عارفان كه جام حق نوشيده‌اند * رازها دانسته و پوشيده‌اند . مولوى . عارف بذات شو نه بدلق قلندرى * ( ترك هواست وادى درياى معرفت ( ؟ ) ) سعدى . رجوع به : حاجت بكلاه . . . ، شود . عارف چو به خود رسيد بيند همه را . عارف كردگار زر چكند * ولى الله بار و خرچكند . اوحدى . عار نايد شير را از سلسله : * ( ما نداريم از رضاى حق گله . . . ) مولوى . نظير : باز هم باز بود گرچه كه او بسته بود * صولت بازى از باز فكندن نتوان . فرخى .